X
تبلیغات
احساسات


احساسات

دارم  ذره ذره میمیرم

 

خداحافظ...

نوشته شده در سه شنبه 16 مهر1392ساعت 2:14 بعد از ظهر توسط مریم| |

چقدر تنها بی کس شدم 

 

میخوام  غصه ها رو کناربذارم اما غصه ها از

 

من تنها ترن

 

تنها رفیق تنهییاشون منم ؛دل تنگم ،خیلی

 

دل تنگم؛ 

 

 ای کاش اینطوری نمیشد...

نوشته شده در سه شنبه 16 مهر1392ساعت 2:9 بعد از ظهر توسط مریم| |

سوختم...باران بزن شاید تو خاموشم کنی...شاید امشب سوزش این زخمها را کم کنی...بزن باران ، من سراپای وجودم آتش است...پس بزن باران ، بزن شاید تو خاموشم کنی....

نوشته شده در شنبه 15 مهر1391ساعت 1:16 بعد از ظهر توسط مریم| |

Silent سکوت از بچه ها خداحافظی کردم ؛ از خیابان رد شدم احساس سبکی داشتم ، شادی و نشاط بیقرارم کرده بود، تا ته کوچه دویدم ، زنگ زدم ، چند دقیقه ای معطل شدم ؛ زن همسایه به طرفم می آمد با این که دله خوشی ازش نداشتم سلام خشکی بهش دادم ؛ ولی اون جوابم رو نداد. خب به درک که نداد.اصلا حیف سلامی که من بهش دادم. ناگهان در باز شد مثل همیشه مینا کوچولو پشت در بود، با دیدنم اصلا خوشحال نشد! یه نگاهی داخل کوچه انداختو با بی تفاوتی تمام در را پشت سرش بست از فرصت استفاده کردمو پریدم تو. برادرم گوشه ی اتاق نشسته بود پاهایش را جمع کرده بود و سرش را روی زانوهایش گذاشته بود چشمهایش قرمز شده بود ،یکوی غر زدم ؛ بابا جان چقدر بهت بگم اینقدر نرو تو آفتاب ؛حالا چی شده ، کدوم یکی از کشتی هات غرق شده. صدای ناله و زاری از وی اتاق بالا منو به طرف خود کشید،از جا پریدم به طرف صدا. خواهرم بود،با وحشت تمام صدایش کردم ؛ موهای بلندش به صورتش سیلی میزد، نگاهش با همیشه فرق داشت،اشکهایش پر بود از غم. گفتم:چی شده؟ نکنه مینا دوباره کتابهاتو خط خطی کرده؟! بغضش سنگینتر شد، هر کاری کردم ارام نشد؛ گفتم نکنه دوباره مینا کتابهاتو خط خطی کرده؟! بغضش سنگین تر شد،همین موقع ها بودکه عده ای زن وارد حیاط شدند، همه توی سرو کلشون میزدند من با سرعت رفتم توی حیاط... چی میخواید؟چی شده؟ چه خبره؟ کسی جوابم را نمی داد! فکر کنم همه ی فامیل حتی اونایی که تا حالا ندیده بودمشون اومده بودن! ولی از وصفهای مادرم بود که میشناختمشون؛ خودم را خفه کردم اما کسی جوابم را نمیداد؛ از میان جیغ وداد ها صدای آشنا به گوش میرسید! صدای مادرم بود! سیاه پوشیده بود، اشک تمام صورتش را خیس کرده بود ، صورتش خون آلود بود ؛ رفتم جلو ؛ مامان چی شده؟کی مرده؟حتی مادرم هم جوابم را نداد؛چند مرد وارد حیاط شدند تابوت روی سرشان را وسط حیلط گذاشتند صدای جیغ ها بلندتر شد،آسمان هم گریه اشک رفته بود؛ درخت توت کنار حیاط می لرزید، قناری قفس آویز توی ایوون هم نمیخوند، همه رفتند بالی سر تابوت. خدای من یعنی چه کسی توی اونه؟!!! من باید میفهمیدم اون کیه.هر طوری بود رفتم بالای سرش اما جرات نمیکردم نگاهش کنم، دستم می لرزید؛همه چیز تاریک شده بود ، سردم بود ؛قدرت این کار را نداشتم، خدایا کمکم کن... باورم نمیشد موهای بدنم سیخ شد خدایا چی دارم میبینم!!! من اینو میشناسم... از خیلی وقت پیش ؛ از همه بهش نزدیکتر بودم ، سنگ صبورش من بودم، پر از انرزی بود، پر از حرفه نگفته...اما امروز خیلی آرومه... حال عجیبی داشتم؛ نمیتونستم گریه کنم ،آخه اون ،اون خود من بودم، خود من...
نوشته شده در شنبه 4 شهریور1391ساعت 1:20 بعد از ظهر توسط مریم| |

مشخصات متولدين بهمن ماه:

بسيار حسّاس ،  استوار و ثابت قدم ، واقعاْ عاقل و تودار ، بدون ريا و تزوير ، انسان واقعاْ خوب ، دانا ، خونسرد ، رك گو ، روي خودش بيش از ديگران حساب مي كند ، مستقل ، منطقي ، عاشق بشريّت و انسانيّت ، فكر ديگران را مي‌خواند ، ثابت قدم ، آرامش دوست ، كمك رسان ، آسان زندگي مي كند ، پرسه زدن را دوست دارد ، داراي حسّ ششم قوي ، علاقه مند به دوستان ، آزاديخواه ، بلند پرواز ، رام نشدني ، هر جا برود بر مي گردد ، جاه طلب

نوشته شده در شنبه 30 مهر1390ساعت 4:46 بعد از ظهر توسط مریم| |

منوی START در ویندوز اکس پی این امکان را به شما میدهد که به 4 یا 5 برنامه اخیر اجرا شده دسترسی سریع داشته باشید اما اگر بخواهید این برنامه ها منوی START را شلوغ نکنند یا شاید نخواهید کاربر بعدی بداند شما از کدام برنامه ها استفاده کردید چه باید کرد ؟
خوب این کار مشکلی نیست شما میتوانید به ویندوز بگویید بعضی برنامه ها را که شما میخواهید در منوی START نشان ندهد . ابتدا به کلید زیر بروید :
HKEY_CLASSES_ROOT\APPLICATION
اکنون یک کلید جدید بسازید و نام برنامه ای که میخواهید در منوی START ظاهر روی آن بگذارید به آن کلید یک مقدار حروفی به نام NoStartPage بدهید به این ترتیب برنامه ای که شما اسم آن را آورده اید دیگر در فهرست برنامه های اخیر اجرا شده ظاهر نخواهد گردید
نوشته شده در چهارشنبه 20 مهر1390ساعت 5:48 بعد از ظهر توسط مریم|

Silent

 

سکوت

    از بچه ها خداحافظی کردم ؛ از خیابان رد شدم احساس سبکی داشتم ، شادی و نشاط بیقرارم کرده بود، تا ته کوچه دویدم ، زنگ زدم ، چند دقیقه ای معطل شدم ؛ زن همسایه به طرفم می آمد با این که دله خوشی ازش نداشتم سلام خشکی بهش دادم ؛ ولی اون جوابم رو نداد. خب به درک که نداد.اصلا حیف سلامی که من بهش دادم.

ناگهان در باز شد مثل همیشه مینا کوچولو پشت در بود، با دیدنم اصلا خوشحال نشد! یه نگاهی داخل  کوچه انداختو با بی تفاوتی تمام در را پشت سرش بست از فرصت استفاده کردمو پریدم تو.

برادرم گوشه ی اتاق نشسته بود پاهایش را جمع کرده بود و سرش را روی زانوهایش گذاشته بود چشمهایش قرمز شده بود ،یکوی غر زدم ؛ بابا جان چقدر بهت بگم اینقدر نرو تو آفتاب ؛حالا چی شده ، کدوم یکی از کشتی هات غرق شده.

صدای ناله و زاری از وی اتاق بالا منو به طرف خود کشید،از جا پریدم به طرف صدا. خواهرم بود،با وحشت تمام صدایش کردم ؛ موهای بلندش به صورتش سیلی میزد، نگاهش با همیشه فرق داشت،اشکهایش پر بود از غم. گفتم:چی شده؟ نکنه مینا دوباره کتابهاتو خط خطی کرده؟! بغضش سنگینتر شد، هر کاری کردم ارام نشد؛ گفتم نکنه دوباره مینا کتابهاتو خط خطی کرده؟! بغضش سنگین تر شد،همین موقع ها بودکه عده ای زن وارد حیاط شدند، همه توی سرو کلشون میزدند من با سرعت رفتم توی حیاط...

 ادامه دارد... .

نوشته شده در چهارشنبه 20 مهر1390ساعت 5:25 بعد از ظهر توسط مریم| |

چرا...
نوشته شده در چهارشنبه 30 شهریور1390ساعت 12:17 بعد از ظهر توسط مریم| |

کتاب مقدس میگوید: <<خود را به آغوش خداوند بیفکنید.>>

صبح امروز، گنجشکان بسیاری را دیدم که هجوم آوردند و در لابه لای شاخ و برگ آن درخت بلوط کهنسال ماوا گرفتند. معنی این جمله را فهمیدم.....

 

مرده را پیش از آنکه دفنش کنند ،میشویند. اما من دیده ام مردگانی راکه ،سوار بر امواج دریا ، به سوی ساحل می آیند تا زندگان را شست و شو بدهند.

آری ،زندگان به این شست و شو نیازمندترند.

 

سیمای آدم ها ،صفحه های حساس روح اند. باید زمان لازم بر آنها بگذرد تا نوشته شان ظاهر شود.

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 30 شهریور1390ساعت 12:15 بعد از ظهر توسط مریم| |

هیچ غمی بزرگتر از این نیست که نتوانی کسی را برای گفت و گو پیدا کنی...

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 30 شهریور1390ساعت 12:14 بعد از ظهر توسط مریم| |


Design By : Night Skin